پاییز جان رفتی؟یلدای,بیچاره را آخر آذر نگاه کن وا مانده انگشت به دهان دختر کوچولوی قصه ما ,گوله گوله اشک می ریزد و باران نمی شود , به او گفته اند باید برف ببارد.می دانی برف با پاییز چقدر تضاد دارند ؟ب
چشمان خواب آلودم را که باز می کنم ,
با همان سوی تار و منگ تو را می بینم نشسته ای روی صندلی پشت به من رو به روی میز آرایش.
داری موهایت را شانه می کنی و گاه از لای چنگ های فلزی اش آنهایی که شکسته اند را
دوست داشتم یک شب تاریک زمستان دستت را بگیرم برویم بام شهر روی یک تخته سنگ سخت و یخ زده بنشینیم و خودمان را توی هم آنقدر مچاله کنیم و از حرارت تن هم به هم ببخشیم تا گرم شویم.اینجور گرم شدن ها تا ابد در